|
باید امشب بروم.
بوي هجرت ميآيد: بالش من پر آواز پر چلچلههاست. صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب آسمان هجرت خواهد كرد. بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم حرفي از جنس زمان نشنيدم. هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود. بايد امشب بروم. بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم و به سمتي بروم كه درختان حماسي پيداست، رو به آن وسعت بيواژه كه همواره مرا ميخواند. يك نفر باز صدا زد: سهراب كفشهايم كو؟ كفشهايم كو؟ |
نوشته شده توسط حمید در سه شنبه 1388/02/29 ساعت 11:56 | لینک ثابت |

