![]() سلام حسین آقا چن تایی سوال داشتم، آخه می دونی یه جایی یه آقایی داشت در رثای شما و یاران و خونواده تون فریاد می زد! یه جاییش میگفت: ... یه وقت دیدن آقا میگه، پسرم! من انتقامِ خونِ مادرم زهرا رو می گیرم! پسرم من... می خواستم بدونم مگه شما برای انتقام گیری شخصی رفته بودین کربلا!!؟ یه جای دیگه می گفت: وقتی علی اکبر از اسب زمین افتاد، آقا اومد جلو و علی اکبر رو روی دستش گرفت و همینطور اشک از چشاش جاری بود... چن تایی از افراد دشمن تا این صحنه رو دیدن شروع کردند به خندیدن... ای وای... آقا فرمودند پسرم بلند شو ببین دارن به اشک بابات می خندن!!! ای وای...ای وای... عجب حکایتیه ها!!! ینی حسین آقا! شما اینقده نازنازی بودی که با یه استهزاء کوچولو از کوره در میرفتی و گریه سر می دادی!!!؟ یا اینجا که می گفت: وقتی علی اکبر شهید شد کمر امام شکست! اونقدر که دیگه نمی تونستن راه برن! یه وقت دیدن زینب اومد زیر بغل بابا رو گرفت و آوردش تا خیمه گاه!... فکرشو بکنین! فرمانده یه سپاه با کشته شدن فرزندش اینقدر داغون میشه که دیگه نمی تونه راه بره! عجب! این چه جور فرمانده ایه که اینجوری از هم وا می پاشه!!؟ حالا بقیه افراد لشگر رو تصور کنید با دیدن چنین لحظه ای چه بر سر روح و روانشون میاد! هرچند کشته شدن عزیزان آدم خیلی سخته ولی یادمون نره که در اینجا امام حسین در مقام فرمانده سپاه و کسی است که بایستی همه جوانب رو مدیریت کنه، اونوقت بایستی اینجوری از هم وا بره!!!؟ ...
ای بابا...از کجاش برات بگم حسین آقا؟... |
نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه 1387/10/25 ساعت 13:5 | لینک ثابت |


