روزي روزگاري مرد كوچكي بود، در واقع
اون يه پسر بچه بيش نبود ولي چون
خيلي فكر مي كرد مي شد به اون مرد
گفت.
اون بيش از هر چيز با اين كه سنش كم بود، به مردن فكر مي كرد...
![]() اون هميشه كوچك نموند ولي
هميشه به مردن فكر كرد...
اون هميشه مردن آدم ها رو نگاه مي كرد...
تو فيلم هاي وسترن و پليسي...
![]() تو تصادفات...
تو صفحه حوادث روزنامه ها...
و... همه نمونه هايي از مردن بودند...و او همواره به مردن فكر مي كرد.
شايد! در كنار اين فكرها غذا هم
مي خورد ولي همه غذاها
برايش يك مزه داشتند... ورزش هم مي كرد، اما طرفدار نبود...
![]() گاهي به موسيقي هم گوش مي داد ولي
هيچ موسيقي در دلش
احساس خاصي ايجاد نمي كرد.
نقاشي هم مي كشيد ولي در نقاشي هايش چيز خاصي پنهان نبود.
![]() ولي...
ولي هيچ وقت آواز نمي خوند، گريه نمي كرد، زياد نمي خنديد، خيلي عصباني نمي شد، اتاقش هميشه مرتب بود، لباسش شسته و اطو شده، مهمتر از همه نمره هاش كه همه بيست بود! ![]() خلاصه با اين كارهايش در چشم مردم ايده آل بود...ولي
ايده آل براي چه؟ او هنوز هم به مردن فكر مي كرد... او رشد كرد و بزرگ شد، در بهترين دانشگاه ها درس خوند و شغل خوبي دست و پا كرد. ولي ناگهان پدر و مادرش را در يك تصادف از دست داد...او هيچ وقت برايشان گريه نكرد چون هنوز مردن را نفهميده بود و نمي دانست چرا بايد برايش گريه كند... ![]() سال ها بعد در حالي كه هنوز به مردن فكر مي كرد ازدواج كرد ولي هيچ وقت عاشق كسي نشد... ![]() و سال هاي بعدتر در حالي كه پنج تا بچه داشت به سن پيري رسيد
و بازنشسته شد... ![]() ![]() ...
يك روز وقتي داشت توي خيابون قدم
مي زد يه گلوله به طرفش اومد...گلوله،
گلوله ي يك تفنگ بود. داغ و كشنده...
اون به گلوله گفت: چند لحظه صبر كن تا من بفهمم مردن چيست؟...
شايد مي خواست بعد از اين همه سال به يك نتيجه برسد ولي اونقدر
هول بود فقط به ياد اين افتاد كه زنده است و دارد زندگي مي كند... فهميد كه نتوانسته است كه زندگي كند چون نفهميده زنده است و زندگي و زنده بودن چيست...بعد خواست به مردن فكر كند ولي مرد چون گلوله طاقت نياورد... ![]() وقتي او را دفن مي كردند ديدند كه چند قطره اشك روي گونه اش است
ولي هيچ وقت نفهميدند او كي گريه كرد... « نویسنده و تصویرگر: نازگل حقی » |
نوشته شده توسط حمید در دوشنبه 1386/03/28 ساعت 13:33 | لینک ثابت |
|
اينجا
زيستگاه ابدي چشماني است
كه به روي نور بسته شده اند
تا ديگران
چشماني هميشه بر نور گشاده داشته باشند. « جوزپ په اونگارت تي »
|
نوشته شده توسط حمید در سه شنبه 1386/03/22 ساعت 14:56 | لینک ثابت |
![]() X: آدمي چقدر مي تواند بي خيال باشد! انسان هاي مسخ شده امروزي كه غير هر و كر كردن و چيپس و پفك خوردن كار ديگه اي
بــلد نيستند! حتي لحظه اي به انسان و هستي و خدا و... فكر
نمي كنند! نه دردي كه در درد بـي دردي خــود مـي لولـند. مثل
همين Z كه غير از شلنگ دست گرفتن و دار و درخت آب دادن و
غــلـتـيدن روي عــلـف ها هـيچ خاصـيت ديگري ندارد! در پي هر
حشره اي و لابلاي يونجه ها به دنبال حقيقت مي گردد! خودش
را در خلسه بوها دفن كرده و به خواب خرگوشي هزار ساله فرو
رفته است! خدايا! پس كي مي خواهد بفهمد كه تو فراتر از همه
ايـن خــاكـياني!؟ كي مــي خــواهد بفمد كه عرصه تفكر انسان
گسترده تر از اين خدايان دروغين است!؟
اين هم از Y كه از صبح تا شب مي دود براي لقمه اي نان. هي مدرك روي مدرك مي چسباند و هي پول را روي پول تف ميزند،
آخرش..هيچ! خسته و كوفته از دنياي صنعتي مصرف گرا در كنج
اتاق همانند مرده اي مي افتد تا بلكه صبح باز لقمه اي و سيم و
كابل و انبر و ... نه لحظه اي توقفي و نه لحظه اي تفكري! خدايا
پس كي اين Z و Y مي خـواهــند حـتي بــراي لحظه اي انديشه
كنـند!؟ خــدايا قـدرت تــفكر را كه بارزترين تفاوت انسان و حيوان
است را به اينان باز گردان...آمين...
Y:
اين شده كشور ما! جوان ها بيكار و بي عار روزشان را شب مي كنند و هر روز از پي فلسفه اي عمر و انرژي و قدرت تفكر خود را
هدر مي دهند و مدرن نشده از پي پست مدرن مي دوند!
مثل X كه تمام عمرش را در گوشه اي كز كرده و غرق افكار خود
مي خواهد دنيا را يك شبه عوض كند! و چـون مي بيند كاري از
دستش بر نمي آيد هر روز بر غم و غصه خود مي افزايد و روح و
روان خود را مــي فرسـايد! حـداقل بـلند نـمـي شود همين اتاق
كثيف و بهم ريخته خود را مرتب كند آنوقت از غم مسخ شدگي
انسان داد و فغـان راه انداخته است. نمي دانم كي مي خواهد
بفهمد كه با فكر خالي و افكار سياه و بي تحركي و عمل نكردن،
هيچ چيز عوض نمي شود!
Z هم يك طور ديگر.خانه را جنگل درست كرده و با بو كردن علف ها فـكر كـرده كه زنـدگي را نفس مي كشد! بدون اينكه بداند در
پايين شهـر چه مي گذرد؟ كسي كه كارش شـده در كنـار گل و
بـلبل نشستن و سهراب و حافظ و ... خواندن، چگونه مي تواند آن كودكي كه بخاطر فقر از يك مريضي ساده، صبح جنازه اش را
از خــانه بيرون بكشند را بفهمد. همين افراط كردن ها در عرفان
شرقي شده بلاي جان ما و مملكتمان! آخر يكي نيست به اينها
بگـويد كه بلنـد شويـد و حـداقل يك كار مفيد انجام دهيد. نان به
دست چهار تا فقير برسانيد. مـــدارج عــلـمي را طـي كـنـيـد كه
كارخـانه جات و مراكز علمي ما از نبود نيرو هاي فعال و سازنده
در حال نابودي است. خدايا! كمي از حس انسان دوستي و همكاري و كسب علم و دانش را به اين X و Z
بياموزان...آمين...
Z:
و در مكالمه جسم ها ‚ مسير سپيدار / چه قدر روشن بود / كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟ /عبور بايد كرد / صداي باد مي آيد عبور بايد كرد / و من مسافرم اي بادهاي همواره / مرا به وسعت تشكيل برگ ها
ببريد / مرا به كودكي شور آب ها برسانيد / و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور / پر از تحرك زيبايي خضوع
كنيد / دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر / در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد / و اتفاق وجود مرا كنار درخت /
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك / ...
آه خداي من سپاس تو را به خاطر اين همه زيبايي و زندگي. اين همه لطافت و اين همه صداي زيباي تو كه در موج هر جوي آبي و نسيمي كه از لابلاي سبزه زاران و گل ها عبور مي كند.
مي شود تو را در قطره قطره ي باران حس كرد، چشيد. كاش كمي اين X پـريــشـان از افكار درهـم و بـرهـم خود فاصله مي گرفت! كاش مي دانست كه حقيقتي كه در پرواز پروانه اي بر نسيم وجــود دارد چقدر آرام و
زيباست يك حقيقت زيبا. كاش Y كمي از حرص زدن هاي بيهوده دست بر ميداشت و بجاي بالا و پايين رفتن
از ساختمانهاي سربي و بيدار خوابي كشيدن و كيلو كيلو كتابهاي علمي و غير و علمي و مــدرك از ايـنجا و
آنجا گرفتن، فقط لحظه اي مي توانست صورتش را در خنكاي آب جويبارهاي بيرون شهر مي گذاشت و تو را
از عمق وجودش حس مي كرد تا لحظه اي آرام گيرد...آه اي خداي آبي ها...اي خــداي زيبــاي دشــت هاي
سهراب! قطره اي از زندگاني بي پايان زيبايت را بر X و Y بنمايان...آمين...
؟:
X!..كجايي مادر!؟...بيا ناهارت رو بخور! گشنه نري بيرون..ديشب هم كه چيزي نخوردي!..زخم معده مي گيري مادر جان...راستي مگه تو امتحان نداري؟...رختخوابت رو هم از وسط اتاق جمع كن...
Y!..بيا اين ساك رو ببر خونه ي زري خانم شان..بنده خدا از وقتي شوهرش تصادف كرده افتاده توي خونه، خيلي زندگيشون سخت ميگذره..بچه هاش از گشنگي چشاشون داره از حدقه در مياد...
Z...!Z!...باز رفتي وسط باغچه خوابيدي!!؟...Z!...خب اينجوري كه همه گل و سبزه ها رو له كرده مادر جان!...بيا بيرون عزيز دلم...بيا اين ساقه ي گل رز ترك برداشته، ببندش تا جوش بخوره..گناه داره حيوونكي..
خب ديگه برم نمازمو بخونم...خدايا بچه هامو به تو مي سپارم هميشه پشت و پناهشون باش... الله اكبر...بسم الله الرحمن الرحيم............................ |
نوشته شده توسط حمید در یکشنبه 1386/03/13 ساعت 16:1 | لینک ثابت |
![]() بینواتر از گربه های کولیزه
در محله ای گچ اندود و گردآلود،
دور از شهر و روستا می زیستم.
و هر روز در اتوبوسی که ناله ی
محتضران داشت، می چپیدم.
و در میان جاده های گل آلود،
چینه ها را می دیدم و کلبه های
گچ اندود و بی روزن را.
من از این جهان جدید و آزاد،
نیرویی تازه یافته بودم.
هرمی یا نفسی که نمی توان گفت،
معنایی از شفقت ناب می بخشید.
روحی کوچک در آن جهان بیکران،
روحی که فقط از آن من نبود،
در من می بالید و نیرو از نشاط
کسی می گرفت که همه را
دوست می داشت...
و همه چیز در پرتو این عشق، روشن
می شد،
عشقی شاید هنوز کودکانه،
تجربه ای که در قدوم تاریخ تولد می یافت.
من در مرکز جهان بودم.
همانگونه که عشق من به چنین جهانی، در مرکز تاریخ بود.
و در این عقل نوزاد که هنوز صورت عشق داشت،
همه چیز آماده ی روشن شدن بود، همه چیز روشن بود.
این محله ی برهنه در باد،
حیاتی که از بس نزدیک به ماست...
« پی یر پائولو پازولینی »
با اندکی تلخیص
|
نوشته شده توسط حمید در دوشنبه 1386/03/07 ساعت 9:58 | لینک ثابت |



همه نمونه هايي از مردن بودند...و او 









