تبليغاتX
اقیانوس آرام
     چندی پیش در حال گشت و گذار در اینترنت به موضوعی درخصوص هنر مدرن در عکاسی برخوردم. با وجود اینکه از این دست موضوعات به وفور دیده بودم اما این یکی در نوع خودش باعث قدری تامل و مرور و زنده شدن سوالات گذشته ام شد. موضوعاتی درخصوص هنر، رسالت آن و اصولا آیا چیزی به نام هنر وجود دارد یا خیر و...و...بگذریم...
مطلب زیر را از سایت رادیو زمانه استخراج کرده ام. لازم به ذکر است عنوان این پست برگرفته از لینک همین مطلب در سایت پی سی دانلود می باشد. 
 
شهره جندقیان

تونيك 1اسپنسر تانیک Spencer Tunick به خاطر عکس‌هایش از توده‌ی آدم‌های برهنه در مکان‌های عمومی معروف شده است. در هر اجرای عکاسی، صدها آدم معمولی داوطلبانه در برابر دوربین تانیک برهنه می‌شوند و به حالت‌ها و ترکیب‌های مختلفی که عکاس به آن‌ها نشان می‌دهد در می‌آیند. تانیک با روش ویژه و منحصر به فرد خود، اغلب مناظر شهری را برای خلق فضای عکس‌هایش انتخاب کرده و سپس از آدم‌های برهنه به عنوان مواد اولیه برای دخل و تصرف در فضای موجود استفاده می‌کند. در عکس‌های تانیک، مفهوم برهنگی به خاطر کنار هم قرار گرفتن انبوهی از بدن‌های عریان، به صورت انتزاعی جلوه‌گر می‌شود و نگاه مرسوم و سنتی از ''برهنگی'' و ''حریم شخصی'' را به گونه‌ای شاعرانه تغییر می‌دهد.

تانيك 2
اسپنسر تانیک متولد اول ژانویه ۱۹۶۷در نیویورک است. او مدرک کاردانی هنر را در سال ۱۹۸۸ از دانشکده اِمرسون در بوستون دریافت کرد و از سال ۱۹۹۲ شروع به عکاسی از پیکرهای برهنه‌ی مردم در مکان‌های عمومی کرد. در این دوره توجه او بیشتر به مدل‌های تکی و یا گروه‌های کوچکی از آدم‌های برهنه بود. به زودی عکس‌های او مورد پسند عامه قرار گرفتند و کم‌کم تعداد آدم‌های برهنه در تصاویرش از چند صد نفر به چندین هزار نفر رسیدند. طوری که دراوایل ماه مه امسال حدود ۲۰ هزار نفر آدم برهنه در میدان اصلی شهر مکزیکوسیتی، که یکی از بزرگ‌ترین میدان‌های جهان است، در پروژه‌ی عکاسی تانیک شرکت کردند و رکورد تازه‌ای را برای تعداد برهنگان در عکس‌های این هنرمند به جای گذاشتند.
 
تانيك 3

برای آماده‌سازی این پروژه‌های عکاسی گاهی به سال‌ها وقت نیاز است، مثل آخرین پروژه‌ای که در مکزیکوسیتی انجام شد که حدود پنج سال برای برنامه‌ریزی و هماهنگی با سازمان‌های مختلف زمان برد.

تانیک تا به حال نیز چندین بار به جرم برهم زدن نظم عمومی و ایجاد اغتشاش در امریکا دستگیر شده ولی خیلی زود به خاطر بی‌اساس بودن اتهامات وارده، او را آزاد کرده‌اند. جذابیت کارهای تانیک به حدی بوده که تا به حال سه فیلم مستند تولیدHBO به این عکاس و کارهایش اختصاص داده شده است.

تانيك 4
شرکت در پروژه‌های عکاسی تانیک برای افراد بالای هجده سال آزاد است و همه از زن و مرد، سیاه و سفید، چاق و لاغر می‌توانند برای سهیم شدن در خلق آثار هنری آقای تانیک از طریق اینترنت ثبت‌نام کنند. یکی از نکات مهمی که هنگام ثبت‌نام باید به آن اشاره شود، درجه‌ی روشنی یا تیرگی رنگ پوست افراد است که برای آگاهی هنرمند از تعداد و تنوع رنگ‌هایی است که در اختیار خواهد داشت. استقبال از این طرح به حدی ا‌ست که گاهی داوطلبان برای شرکت در این اجراها چهار، پنج ساعت راه را تا محل حضور عکاسی رانندگی می‌کنند. بعضی از داوطلبانی که در پروژه‌های عکاسی تانیک شرکت داشته‌اند تجربیات خودشان را این‌گونه شرح می‌دهند:
الن ریتمن، ۵۱ ساله، نویسنده‌ی ساکن لندن می‌گوید: بسیار هیجان‌انگیز بود و در عین حال حس آزاد بودن را در آدم زنده می‌کرد. یک لذت آرامش‌بخش! این‌که به بدن خودت و دیگران نگاه کنی و به این فکر کنی که چقدر همه‌مان زیبا هستیم. در سن و سال من، یک تجربه‌ی عالی بود!
یکی دیگر از داوطلبان ۲۴ ساله، که در پروژه‌ی مکزیکوسیتی شرکت داشته، می‌گوید: این افتخار بزرگی است! مردم می‌خواهند بخشی از دنیای هنر مدرن باشند.

البته عده‌ای از مردم هم سر مخالفت دارند و این عمل را گناه و مغایر با قوانین مذهبی می‌دانند. آرماندو، ۶۳ ساله، معتقد است که این زنان و مردان عریان، دین و ایمان خودشان را باخته‌اند و این عمل‌شان تنها توهینی است به کلیسا.
 
تانيك 5
 
اسپنسر تانیک مثل هر هنرمند دیگری نیز موافقان و مخالفان خودش را دارد. گروهی معتقدند که کار او ''هنر'' نیست بلکه تنها تبلیغاتی‌ست برای شهرت و پول درآوردن. اما گروهی دیگر باور دارند که ویژگی کارهای تانیک، شرکت دادن آدم های عادی در خلق یک اثر هنری است که در نتیجه‌ی آن مردم از بیننده‌ی صرف بودن فاصله می‌گیرند و خود، بخشی از اثر هنری می‌شوند. گروه سومی هم معتقدند که اسپنسر تانیک عکاسی است که توانسته به تصورات و دیدگاه‌های هنری‌اش واقعیت بخشد و کاری کند تا آثارش مورد پسند و قبول مردم واقع شوند.
اسپنسر تانیک در روز یکشنبه ۳ ژوئن یک اجرای بزرگ عکاسی از آدم‌های برهنه در آمستردام خواهد داشت تحت عنوان ''رویای آمستردام''. اگر شما هم مایلید جزئی از آثار هنری این عکاس هنرمند باشید می‌توانید تا پانزدهم ماه مه از طریق اینترنت ثبت‌نام کنید و پس از اجرای پروژه به عنوان قدردانی یک نسخه‌ی چاپی از عکس نهایی را دریافت کنید.
Spencer Tunick: Brugge 4, 2005
نوشته شده توسط حمید در جمعه 1386/02/28 ساعت 14:40 | لینک ثابت |
 
 
 
 
 
 
  تا مي گفتم او هم آدمي است،
  صداي اعتراض ها تمام اتاق را پر مي كرد:
  كه او انساني است.
  و لبخند كمرنگ تلخي ك
ه
  آهسته بر لبانم مي نشست.
  اما امروز...
  بوي تعفن را كه شنيدي گفتي:
  آه...او هم آدمي است!
  و آهسته مي
گريي.
 
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه 1386/02/26 ساعت 19:15 | لینک ثابت |
 
 
  از خونه كه ميام بيرون زمين اطراف در كاملا سپيد شده...
 
  - سلام اقاقيا
  - سلام حميد
  - چه خبره امروز!..گل افشون شده همه جا..
  - واسه شما نيست!
  - اوووه...آره...خب..بعله ديگه..مي تونم بپرسم واسه كيه!؟
  - نه نميشه!؟
  - چه بد اخلاق!
  - همينه كه هست!
  - اصلا از اين جمله ي: « همينه كه هست » خوشم نمياد!
  - همينه كه هست!
  - بعله....ببخشيد فضولي كردم!
  - باشه..ولي بار آخرت باشه! در ضمن وقتي كه داريد تشريفتون رو مي بريد حواستون باشه پاتونو
    روي گلاي من نذاريد!
  - حتما..ولي..چه جوري از اينجا رد شم كه گلاتون لگد نشه!؟
  - اين مشكل جناب عاليه!
  - اول صبحي چه گيري كرديم..ها!
  - چيزي گفتي؟
  - هيچي..مهم نيست..ميگم چيزه...خداحافظ.
  - خداحافظي.
 
  آهسته گلاي اقاقيايي كه روي زمين رو پوشندن كنار مي زنم و رد ميشم كه برم..
 
  - حميد!.....حميد!....بيا عزيز من...شوخي كردم...اصلا جنبه شوخي كردنو هم نداري!
 
  درخت اقاقيا اينقدر بانمك مي خنده كه من هم نمي تونم جلوي خنده ام رو بگيرم...
 
  - خب حالا...نگفتي واسه كيه اينا؟
  - يه كم فكر كن...اقاقيا...چيزي به يادت نمياد؟
 
  با خودم دارم فكر مي كنم.......اقاقيا،....گل،...سپيد،...عطر،...
 
  - ميگم كه..عطرش خيلي شبيه يكي ديگه از گل هاست... مي گم كه...ميشه يه كم از گلاتو 
    بردارم تو دستام بريزم؟
  - آره..ولي...
  - ولي؟
  - بهتره اين كار رو نكني..!!!
  - چرا!؟
  - چي بگم....
  - چرا آخه!؟
  - واقعا مي خواي بدوني...
  - آره خب...!
  - ...
 
  كمي از گلهاي اقاقي رو توي دستام ميگيرم و ميارمشون جلوي صورتم...
  دستامو كه باز مي كنم.........حق با اقاقياست....گلاي سپيد...براي انسان هاي سپيدند...
  نه آدماي سياه!...

  نسيم گل هاي اقاقيا رو با خودش همراه مي كنه.

 

 

 

 

 


 
 
 
 
 
 
نوشته شده توسط حمید در سه شنبه 1386/02/18 ساعت 18:38 | لینک ثابت |
                                    
  
                                       ديگه مي شد درخت ها رو ديد
                                            حتي پرنده هايي كه
                                                  دور و برش پر مي زدند

                                       ديگه مي شد بركه رو هم ديد
                                                                     با اون آب خنكش
                                                                     با اون نيلوفرهاي آبي

                                       ساق پاهام تير مي كشيدند
                                               شانه هام ...
                                                      مثل اين بودند كه دارن كنده مي شن

                                       با اون لباي خشكيده
                                       و كوله باري كه روي زمين مي كشيدم

                                       اما ...
                                       اما ديگه مهم نبود
 
 
 
                                                       سايه ي سپيدار بلند
                                                                      يعني احساس پرواز
                                                                      يعني پايان خستگي ها
                                                                      يعني يك شروع تازه.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
   
 
نوشته شده توسط حمید در یکشنبه 1386/02/09 ساعت 10:32 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar