|
اسب هايي هستند که مدام در کار کشيدن تلي از بار, از بيغوله اي به بيغوله اي, و گاه گاهي فرصتي اندک و سايه درختي و يا پناه ديواري, براي بلعيدن مشتي يونجه يا کاه و يا علفي, و اوقاتي چموشي و سم به زمين کوبيدني و... «امتناعي».
« روح آزادي چه سخت و پر رنج در اين تن هاي اسير نفس مي کشد ». درست مثل بعضي آدم ها. و آدم هايي هستند که زندگي را اصطبل وسيعي مي بينند با آخورهايي, که هرکسي بايد به جبر «تنازع», در تمتع بيشتر از اين مواهب اعلام شايستگي و اثبات اصلحيت خود کند براي بقا.
مدام درکار نشخوار متعفن ترين قسمت کالبد مردار زندگي و به قول مولوي فقط شايسته «اصطبل» و «علف». او نبيند جز که اصطبل و علف از شقاوت غافل است و از شرف هر آدم ديگري در چشم اينان تهديدي است بر غارت آن غنايمي که در ميدان نزاع زندگي اندوخته اند, و هر پيوندي در نگاهشان تجلي «نفعي» است و هر رابطه اي سرآغاز «سودي».
و اگر روياهايشان را بکاوي, جز ابتذال خواسته هايي حقير, هيچ در آن نخواهي يافت, هيچ. و در خمي از اين راه هاي پيچ در پيچ بي انتها, حادثه اي, سکته اي, مرگي و...«پاياني» « چه بودن هاي حقيري هستند اينان براي تجلي روح خلقت ». درست مانند آن اسب ها. ***
و اسب هايي هستند که بي هيچ خاصيتي, اصطبل ها را به «زينت» نشسته اند. آن چه دارند
«تباري» است معتبر و نژادي است برتر و بهايي است گزاف تر.
شيئي هستند مثل هر شي ء زينتي ديگري که با حضور فريب خود در زندگي, فقط احساسي از مالک بودن را پديد مي آورند, تا اين احساس کاذب خود مفري شود براي گريز از تلخي و
بيهودگي و روزمرگي هايي که در غيبت حقيقت بدان دچار گشته اند.
... درست مثل بعضي از آدم ها. و آدم هايي هستند که فقط «جسمند», نه سهمي از روح دارند و نه بهره اي از انديشه. تجانسي هستند از چربي و حماقت که فقط در يک کميت آماري به هنگام سرشماري موجوديت
پيدا مي کنند.
و اگر روياهاشان را بکاوي, جز خواسته ي چشمي کور, که تجمل و رفاه, «بينايي» آن را به غارت برده اند, هيچ نخواهي يافت... هيچ.
گاه گاهي, دست انديشه شان در گريبان فلسفه اي, حرفي, آدمي و ديني و ... اما نه براي «نجات» که براي «تفنني». و همیشه کوری چشمی, عقیمی اندیشه ای و مبتلای فریب زندانی.همین. ... درست مثل آن اسب ها. ***
و اسب هایی هستند که «درشکه ای» را بر پای رفتن خود دارند. و کیست که نداند صدای مضحک سم های ناتوان اسبی بر آسفالت سفت و سخت خیابانی, حکایت تلخی است از استحاله زشت موجودی و بودنی.
... درست مثل بعضی آدمها. و ِآدمهایی هستند که یوغ تدبیری, «تقدیرشان» را دربند خود دارد. مال بند اراده ای همه بودنشان را در تسمه کلفت خود گرفته است و افسار فریبی, جهت تفکرشان را رام خواسته های خود کرده است.
دنیا را با چشم آدمهای دیگری می بینند و زندگی را و راه را و ... مقصد را. نه مغزی و قدرت درکی, نه روحی و قوت خلقی و نه اراده ای و توان انتخابی. در راهی که به توان پای خود و قوت فکر دیگری می روند, هرگز لرزش ایستادنی و به آن چه در پی نهاده اند نگاه کردنی و به آنچه در پیش روی دارند اندیشیدنی, پای رفتنشان را در تب خود
نمی گیرد.
« روح اندیشیدن و تقدیر آفرینی, دچار چه گور تنگی است در کالبد اینان ». ... درست مثل آن اسب ها. ***
و اسب هایی هستند که قاطرند. «بلاهت» تنها خمیره ای است که خلقتشان را از آن سرشته اند, و «استقامت» تنها خاصیتی که بدان وجودشان را به کار می گیرند, و «نازایی» تنها نقش زمختی که برپیشانی
سرنوشتشان کوبیده اند.
اینان نه پای دویدن اسب را دارند و نه اصالت نژادی خر را, نه آنند و نه این و هم این هستند و هم آن, موجودیتی بی ریشه, خلقتی غیر طبیعی و بودنی پا در هوا.
... درست مثل بعضی آدم ها. و آدم هایی هستند خنثی و بی رنگ, دچار برزخی در وجود, مبتلای اندیشه ای بی زایش و گرفتار میدان تنگ غریزه ای کور.
نه پای رفتنی دارند, و نه فکر گریزی و نه شوق نجاتی.... آرام گرفته ی فربه, در دامن غریزه ای در مزبله زندگی.
«که اگر فکری عقیم شود, غریزه تنها راهبرنده است.» یک گروه دیگر از دانش تهی همچو حیوان از علف در فربهی ... درست مثل آن اسب ها. *** و اسب هایی هستند که بسته ی سنگینی سنگ آسیابی. روزها و روزها و روزها, تکرار آغازی. و شب ها و شب ها و شب ها, تکرار رنجی. اوقاتی, مجال کوتاه فراغتی, فکری و کورسوی حقیقتی, و همیشه رفتن بر راهی با چشمانی در بند چشم بنده ای.
... درست مثل بعضی آدم ها. و آدم هایی هستند, که در بی راهه ی مخروبه ای در کناره ی راه تفکر پرشتاب بشر در جستن غایتی در آفرینش, در محدوده ی متروک فکری, به چشم فهمی که نمی بیند, از رفتن مانده اند.
از آغاز زندگی پای در بی راهه ای نهادن, به رویای مقصدی و فرجامی و غایتی. و در آخر عمر رسیدن به همان جایی که آغاز کرده بودند. به درازای عمری رفتن, بی آنکه گامی فراپیش نهاده باشند. چه سخت است وقتی نبض هستی می زند, پای بند فکر سنگ شده ای بودن. ... درست مثل آن اسب ها. *** و اسب هایی هستند که از زندگی تنها به «نمایشی» در صحنه ی سیرک قناعت کرده اند. و غریو شادی و همهمه و تعجب و سوت و سوتِ تماشاگرانی, که عجب...! گاه گاهی, کج رفتنی از سر خشمی. اوقاتی راست کردن قامتی از سر طغیانی. چه زشت است خلقتی که به دور از دامن طبیعت بار آید. ... درست مثل بعضی از آدم ها. و آدم هایی هستند که همیشه گم می شوند در انبوهی و غرق می شوند در ازدحامی, که اگر نباشد, او نیز نخواهد بود...
و اگر رویاهایشان را بکاوی, هیچ؛ انتظار و پر اشتیاق روزی که نگاه تحسین دیگرانی آنان را بازیابد, نه آن که خود, خود را بیابند. « چه حقیرند بزرگی ها در سیمای انسانی که بر سفره ی خودخواهی بار آمده است ». ...درست مانند آن اسب ها. *** و آدمهایی که چند خط درشت به نشانه ی چند خصوصیت بر چهره دارند, کمی از این اند, کمی از آن, کمی از آن یکی دیگر و کمی از این یکی...
و آدم هایی هستند که حاضرند همه زندگی خود را فدا کنند, فقط در عوض این که دیگران با شعورشان بدانند.و آدمهایی هستند که به هیچ یک از استعدادهای بشر به جز استعدادی که در
میمون هست احتیاجی ندارند.
و آدم هایی هستند که همیشه از دیگران انتظار دارند که با نگاهی بزرگ آنان را بنگرند, وگرنه ابلهند. و آدم هایی هستند که هیچ وقت لطافت معنایی, زمختی فکرشان را به بازی نمی گیرد.
*** و خلقت اسب یعنی نجابت, یعنی غرور, یعنی عصیان,جان تنهایی, پای گریز, تجسم بی بندی و رهایی و سرکشی, یعنی...آزادی. و حقیقت انسان و آدم یعنی همه این ها به اضافه ی « شعور و شرف ». |
نوشته شده توسط حمید در شنبه 1385/12/26 ساعت 14:18 | لینک ثابت |
|
سیبی یک
قلبی آکنده
نگاهی برگشته
چشمی برای ندیدن
بی وطنی
و سه تا نقطه (...)
اما،
قلب سیب
با همه ی این حرف ها می تپد.
این تپش برای چیست؟
« مجید گودرزی »
|
نوشته شده توسط حمید در یکشنبه 1385/12/20 ساعت 10:5 | لینک ثابت |
|
می رفتم از میان مانده ها!
یا رفته ها! نمی دانم فقط می دیدم
این را ... که می آید آن را ... که می رود تعدادشان اینقدر زیاد بود
که نمی توانستم بشمارم و باز نگاهشان می کردم و نمی دانستند...
و نمی دانستم... که برای چه می روند؟ آنقدر می رفتند تا برسند به آخر چراغ ها و باز...
بر می گشتند. و چه کشنده است این بیهودگی به چهره ی هرکدام که بنگری غمی زنگ زده در اعماق چشمانش می یابی که همان را هم با لبخندی مصنوعی
پوشانده اند هم را مسخره می کنند
تا صدای دردی که در سینه دارن در صدای قهقه شان گم شود کاش می توانستم به همه شان
برگ گل سرخ می دادم تا روی آن شعر بنویسند گل محمدی می دادم تا درون جیب هایشان بگذارند و کبوتر می دادم تا پرواز کنند. ![]() |
نوشته شده توسط حمید در شنبه 1385/12/12 ساعت 22:25 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط حمید در شنبه 1385/12/05 ساعت 12:28 | لینک ثابت |


