|
تو هـميشه مثل يک قصه پر از حادثه
ای تو مثل شادی خواب کردن يک عروسکی |
پست ایندفعه رو اختصاص دادم به یادداشتی از یه دوست قدیمی.دوستان گرامی توجه داشته باشند، با توجه به اینکه در این نوشتار از جملات با احتیاط استفاده شده، بدون هیچگونه پیش داوری به تحلیل و نقد آن خواهیم پرداخت. ضمنا دوستانی که مایلند متن را در وبلاگ اصلی آقا جواد ببیندمی توانند به آدرس:
مراجعه فرمايند.
***
نمیدونم چرا، ولی خیلی از ما یه کلیشه ای دستمونه و آدما رو میخواییم شبیه اون در بیاریم و یا لاقل انتظار داریم که اون جوری باشن و خیلی از وقتهایی که می خوایم حرفی بزنیم چیزی بنویسیم و کاری و یا رفتاری انجام بدیم خودمونو سانسور می کنیم و اون چیزی که به نظرمون درست تر میاد وایده آله رو به نمایش میذاریم. چند روز پیش سری به چند تا وبلاگ زدم و با خودم فکر میکردم چرا مطالب بعضی از وبلاگ ها فقط توی یه جنبه داره به بحث و بررسی می پردازه. مثلا یه جا فقط تاسف از دنیا و از ناکامی و از بدی مردم زمونه حرف میزد و سرنوشت محتوم آدمی و یه جا فقط از حج و از عظمت خدا و این جور چیز ها نمیدونم ولی فکر میکنم اگه آدم تکیه و وابستگی ذهنی به هر چیزی پیدا کنه و اون وابستگی براش تعیین مسیر کنه به نوعی از زندگی در جریان لحظه به لحظه غافل میشه. مثل این میمونه که شما فیلتر ذهنی برای خودت از تفکرات ناب درست کردی و این فیلتر آدما رو و دنیار و داره برات تفکیک میکنه اگه کسی با اون تفکرات به ظاهر خوبت همخونی نداشته باشه محکوم به ساده اندیشی زندگی و بی توجه به مردم اطراف قلمداد میشه و نمیتونه به حریم مقدست وارد بشه و نگاهی که نصیبشون میکنی یک نگاه تاسف باره و خودتو یه فرد مقدس تنها پیدا میکنی که در هجران عشق الهی سر به فغان وناله سر داده و از غم مردم زمونه در رنج و عذابه ولی شاید اگه مفاهیم مقدس رو توی ذهنت به عنوان معیار های تشخیص تقدس افراد نداشته باشی شاید رابطه قویتری بتونی با اونا بر قرار کنی و از انزوایی که از مفاهیم مقدس برای خودت ساختی خارج بشی و زندگی رو بتونی با رنگهای واقعیش نگاه کنی. شاید عشق الهی و وصال زاده ذهن بشره و فرافکنی بیش نباشه که آدمی داره متصور میشه و زندگی رو پشت مفاهیم مقدس گم میکنه تا یه روزی بعد انجام تکالیف الهی به پاداش الهی نایل بشه و به وصال برسه ولی شاید اگه آدمی بتونه هیچ معیاری رو به عنوان خوبی به خودش تحمیل نکنه و خودشو تحت فشار انطباق با قالبهای مقدس قرار نده و سعی نکنه آدما رو از دریچه مقدس چشماش نگاه کنه شاید زندگی رنگ واقعی تری به خود بگیره نمیدونم شاید... |
|
« یا نور
» وقتی کنارم می نشینی احساس می کنم خدا مهربان تر از همیشه است |

سالهاست که در این خانه
کسی هست و
نیست
باوری خشکیده
پایی درماندۀ راه
چشمانی پر از یاد
پشتی خمیدۀ روزها
غمی قاب گرفته بر دیوار
و گیسوانی با رد پای رنج ها
کنارش که نشستی
آهی با نوسان شانه ها
تمام زندگی اش را رو می کند
نامعلومی را می نگرد
از همان روز...
روزی که به مرور
خانه پر از خالی شد
نه!
که وجودش خالی می شد
پریِ شاه قصه ها!
شد اسیر دست تقدیر
آن هلهلۀ شادی
آن بانوی همیشه
و حالا...
کنار پنجرۀ غروب
پنجره ای که یک روز
طلوع خورشید بود
تنها
نشسته
و بارانش
امان نمی دهد.

اون همیشه از غرق شدن می ترسید
با قایق سواری اصلا نبود آشنا
اینکه سهله، از این ور جوی آب به اون طرف نمی رفت
و درِ اتاقش رو حسابی قفل کرده بود
و دائماً هم از ترس می لرزید
باری، هی نشست و هی اشک ریخت یه گوشه
آخر سر در همون اشک غرق شد.


