و هنگامی که از فراز ابرها به آن می نگری، چقدر همه چیز کوچک است.
و انسان...
...چقدر کوچک است وقتی ساختمان های عظیم نقطه ای بیش نیستند،
و چقدر کوچکتر وقتی بدانیم که زمین در کهکشانی است که فقط قطر آن به 100،000 سال نوری می رسد،
و چقدر کوچکتر وقتی بدانیم که این کهکشان به مثابه پشه ای در اعماق یک سیاهچاله ناپدید خواهد شد،
و چقدر کوچکتر وقتی بدانیم در این جهان میلیاردها کهکشان و سیاهچاله پراکنده اند،
و چقدر کوچکتر وقتی بدانیم تمامی این سیاهچاله ها و کهکشانها، درون سیاهچاله عظیم تری قرار دارند،
و چقدر کوچکتر وقتی بدانیم...
...
و انسان...
به یاد این رابطه ریاضی می افتم:
حد X وقتی X به سمت صفر میل می کند برابر با صفر!

اما...
بینهایت می شوی اگر!؟...
ای تـو جـاری تـوی رگهام ، صـدای پـای نفسهام
ای که بوی تو رو داره ، لحظه های خواب و رویام

فـرصت بودن با تـو اگه حتی یه نفس بود
برای باور بودن همه چیز و همه کس بود

اوایل دوره دانشجویی بود که بابا یه قصه قدیمی رو برامون تعریف کرد.
خب... ما هم که تازه دانشجو شده بودیم به این چیزا گوشمون بدهکار نبود....خیر سرمون مثلا تحصیل کرده(!!!) شده بودیم و کتابهای گله گنده انگلیسی کامپیوتر رو دستمون می گرفتیم و اینور و اونور....!
البته دستمون رو از روی اسم انگلیسی کتاب پایین تر می گرفتیم تا خوب به چشم بیاد!
بعضی وقتا که یادم میاد، یه جورایی خنده ام می گیره.
بگذریم...
داشتم می گفتم...اما این قصه قدیمی رو بعدها که دوباره مرورش کردم...دیدم... نه...خیلی حرفها برای گفتن داره. جالبتر اینکه وقتی به موضوع از زوایای مختلف نگاه میشه، مفاهیم متفاوتی رو هم در خودش داره!
طفلکی بابا!...با زبون خودش داشته برامون درسهای زندگی می داده ولی ما....!
اما قصه چی بود؟...
یه روز دو نفر از وسط بیابونی می گذشتند، می رسن به سر یه چاه قنات.
اونجا برای چند دقیقه استراحت ، توقف می کنن. در همین موقع خورجین یکی از اونها می افته توی چاه.
اولی میره پایین تا خورجین رو برداره. پایین چاه غولی رو می بینه. تا میاد به خودش بجنبه، گرفتار غوله میشه.
غوله میگه: یه سوال ازت می پرسم، اگه درست جواب دادی ولت می کنم بری و گرنه مثل این آدمای دیگه که کله هاشون اینجا آویزونه، سرت رو می زنم!
- خب بپرس.
غوله می گه: بهترین جای دنیا کجاست!؟
- جایی خوش است که دل خوش است!
غوله: آفرین!...درست جواب دادی...حالا که خیلی خوب تونستی جواب رو بگی ، این طلا جواهرات رو هم بگیر و برو.
وقتی که از چاه میاد بیرون، موضوع رو برای دوستش تعریف میکنه.
دوستش میگه: چه خوب...اگه اینطوریه من الان می رم یه جواب بهتری بهش میدم تا بیشتر بهم بده! این چه جوابیه که دادی!؟ دیوونه!
دوباره خورجین رو میاندازه پایین و بعد خودش هم می ره ته چاه.
خلاصه اینکه گرفتار غوله میشه و همون ماجرای قبل.
آدم دومی در جواب غوله میگه: بهترین جای دنیا فلان شهر است که پر است از باغهای انبوه میوه و چشمه سارهای فراوان و خانه های سربه فلک کشیده.....و.....و.....
غوله با عصبانیت گلوی مرد رو فشار می ده و می گه: تو غلط کردی پدر سوخته! بهترین جای دنیا همینجاست که من دارم زندگی می کنم! ببین ...این گودال آب با غورباقه ای که توش ورجه وورجه می کنه!
بعدش هم که می دونید چه بلایی سر کله بیچاره آورد!
خب...حالا به نظر شما بهترین جای دنیا کجاست؟
هر مطلب دیگه ای هم که در مورد این قصه به ذهنتون میاد بنویسید.


