یه روزی «دانلد» ناشنوا، به «سو»ی سخنگو برخورد کرد
اما
تنها کاری بود که دانلد کرد.
سو گفت: «دانلد، من مطمئنم که ازت خوشم میاد.»
اما
تنها کاری بود که دانلد کرد.
سو از دانلد پرسید: « تو چی؟ تو هم از من خوشت میاد؟»
اما
تنها کاری بود که دانلد کرد.
سو گفت: «پس که این جور دانلد! باشه، من از پیشت میرم.»
اما
تنها کاری بود که دانلد کرد.
بعدش سو رفت که رفت، و هیچ وقت نفهمید که:

یعنی: «دوستت دارم.»
«شل سیلورستایـن»
برای افزایش سرعت لود صفحه، کلیپ این پست در قسمت «ادامه مطلب»
قرار داده شد. لازم به ذکر است برای مشاهده فیلم ترجیحا از اینترنت
پرسرعت استفاده نمایید.
ادامه مطلب
تو رو هيچوقت گم نکردم
تو رو هيج جا جا نذاشتم
اگه سوختم ولي موندم
رو چشات يه خونه ساختم
اگه شسته بود نگاتو
اشکاي بارون خسته
مي گرفتم رد پاتو
از ستاره تا ستاره
تو ولي هيچ جا نبودي
تو رو هيچ جا جا نذاشتم
تو اصلا پيدا نبودي
اگه مي شد کلبه من
خالي از ناز نگاهت
دل به جاده ها مي دادم
تا ببينم روي ماهت


پا بزن روزگار را
داد بزن
داد بزن سینه ات را
حرف بزن
حرف بزن خاطرت را
داغ بزن
داغ بزن دلت را
سر بزن
سر بزن تعصبت را
تا...
تا رسیدی...
نی بزن
نی بزن شادیت را.

با سپاس فراوان از همسفر سبزآبی بخاطر متن زیبایشان.
***

پاییز می شود.
درخت بید هم آرام آرام رنگ پاییز می شود
و دیگر نمی شود لای شاخه های آویزانش خودت را گم کنی
پاییز می شود
بی آنکه چیزی تغییر پیدا کرده باشد
سردت می شود وبرای سردی دستان همیشه سردت بهانه پیدا می شود
پاییز می شود
و تو هنوز منتظری
منتظر اتفاقی که قرار بود در پاییز بیافتد
روی نیمکت کنار بید تنها می نشینی و پاییز را تماشا می کنی
دوباره پاییز می شود
و من تو را لای صفحه های خط خطی سر رسیدهای کتاب خانه ام
صفحه صفحه می خوانم
ورق می زنم
پاییز شده است وتو لای سررسیدهای قدیمی ام خاک می خوری
پاییزها بدجور بویت درهوا می پیچد
هرچه بینی ام را می گیرم و با دهنم نفس می کشم نمی شود
پاییزها هنوز هم بوی تو را می دهند

