اوایل ماه رمضان، سه نفر از دکتراي متخصص دانشگاه علوم پزشکي در فاصله يک متري از من نشستن و گرم صحبت. من مشغول رفع مشکل یکی از کامپیوترها هستم.
آقاي دکتر ــــــ رئيس مرکز تحقيقات ــــــ رشته سخن رو در دست گرفته:
- هميشه همينطور بوده، بعد از عربستان نوبت(!) ايرانه براي عيد فطر.
- البته آقـاي دکتـر اون سال يادتونه ايران و عربستان با هم عيد گرفتن؟ بعضي وقتا اينجوري هم پيش مياد.
- بــعـلـه..خب..ولي ايران بعد از عربستان عيد ميگيره!
يه مـقدار که با سیـستم ور ميرم مـتـوجه مـيـشم که حافـظـۀ سیستم مشکل داره! اینطور که از شواهد بر میاد حافظۀ سیستم با دیتای اضافی و بیهوده پر شده و اونو حسابی کند کرده.
- هر چي خدا بخواد همون ميشه. به اميد خدا عيد فطر سه شنبه است!
شروع می کنم به بررسی Log فایل های آنتی ویروس. وای خدای من!... چه خبره!...
- آره خب ..دکتر..همينه..اعتقاد ماها کم شده..اصلا خدا رو ول کرديم..ما آدماي ماشيني امروزه..اي داد!
- بـــعـلـه دکتر جان..همين چشم زخم رو ببين..يه زماني مادرها و مادربزرگاي ما با يه تخم مرغ مريضا رو خوب مي کردن! اما حالا ديگه کي به اين چيزا اعتقاد داره!؟
با McAfee شروع به ویروس یابی می کنم...چند دقیقه ای میگذره...اما ظاهراً از این آنتی ویروس کاری بر نمیآد... اوضاع خیلی وخیم تر از این حرفاست...فایل سیستمی Lsass.exe آلوده شده و اونو از کار انداخته...
- من خودم بشخصه شک ندارم! يادمه هروقت مريض مي شدم مادرم يه تخم مرغ بر مي داشت و چند تا حمد و قل هو الله..تموم. از روز اولم هم بهتر ميشدم.
کتف چپم شروع به درد گرفتن میکنه...یه ماساژ کوچولو بهش میدم و ماوس رو روي صفحه بي هدف حرکت ميدم. چند لحظه اي هر سه نفرشون ساکت ميشن و زل مي زنن به من. طبق معمول يه لبخند کوچولو براي توجهشون هديه مي دم. دوباره رئيس مرکز تحقيقات صحبتاشو ادامه ميده...
- يادمه يکي از دانشجوهاي PhD توي آزمايشگاه مقداري مواد شيميايي روي دستش ريخته بود. دستش بد جوري آسيب ديده بود. هر کاري مي کرديم، بدتر ميشد و بهتر نمي شد! يه مرتبه چيزي به ذهنم اومد...
توی فکر Norton هستم. شاید بشه با این آنتی ویروس سیستم آلوده رو بر گردوندش...
- رفتم پيش دانشجوم و بهش گفتم هر کي رو که ميشناسي از اطرافيانت ، فقط اسم کوچيکشو روي يه برگه بنويس. اون هم همين کار رو کرد. برگه رو بردم دادم به مادرم! مادرم هم يه تخم مرغ برداشت و طبق معمول بعد از چند بار حمد و قل هو الله و پووف(!!!) کردن به اطراف، يکي يکي اسم ها رو خوند و روي تخم مرغ خط مي کشيد...
درد شونه ام بیشتر شده. نمي دونم چرا خستگي شديدي بهم دست داده ...خيلي دلم مي خواست بخوابم... به يه سکوت مطلق نياز داشتم...ویروس یابی با Norton هم تموم شده بود ولی ویروس همچنان در سیستم وجود داشت، سیستم عملا از کار افتاده...به نظر میرسه بهتره که درایو :C فرمت بشه وگرنه تمام دیتای هارد رو از بین می بره!
- خيلي جالب بود..یه مرتبه تخم مرغ شپلق(!) شکست. و بعدش هم ديدم مادرم ميگه چشم حسود کور و ... گذشت تا شب همون روز اين فکر به سرم اومد که بايستي دانشجومو ببرم پيش دکتر.... ، فرداي همون روز بردمش دکتر، و با يه معاينه کوچولو، خوب شد.
درایو :C رو فرمت و دوباره XP رو شروع به نصب می کنم.
- ببين دکتر..ببين...همون تخم مرغ شکستن باعث شد که من فلاني به ذهنم بياد که دانشجو رو ببرم پيشش و به سادگي خوب شد. من که اصلا شک ندارم...
- بله دکتر جان...دنياي ماوراء چيزيه که ما ازش خبر نداريم...واقعا اگه يه مرکز تحقيقاتي در کشور باشه که روي اين موارد کار کنه بعيد نيست که دستآوردهاي جالبي هم داشته باشه.
- بعله خب..ولي حيف که کسي نيست روي اين موارد کار کنه!
نصب ویندوز که تموم میشه احساس می کنم هنوز هم سیستم درست کار نمی کنه...هنوزم مشکل داره... از اتاق ميام بيرون..در فضاي سبز بيرون نفس عميقي مي کشم...
...
بعد از ظهره و دارم بر مي گردم خونه. نرسيده به خونه، اصغر آقا -يکي از همسايه ها- در حالي که يه زير شلواري گشاد به پا داره و يه زير پوش نصفه و نيمه، طوري که تا قسمتي از بالاي نافش هم ديده ميشه و يه جفت دمپايي لنگه به لنگه ، در حال ريختن تعدادي تخم مرغ به داخل سطل زباله است.
-سلام اصغر آقا... فاسد شدن؟
-سلام..نه..ننه ام نظر يکي رو گرفته دارم تخم مرغايي رو که براش شکسته مي ريزم دور...
-آها...
هنوز توی فکر کامپیوتر صبحم...وای...ویروس روی BIOS سیستم نشسته بوده! بایستی باتری Setup رو بر می داشتم!
دوباره کتف چپم شروع به تير کشيدن مي کنه...آه خداي من!.................
پروانه ها وقتی می خوابند
بال هایشان را به هم می چسبانند،
پروانه ها آنقدر کوچک هستند
که جای کسی را نگیرند،
اما باز می بینی
چه فروتنانه
خود را
از وسط تا می کنند
این را که می بینم
دلم می خواهد در گوش همه ی دنیا بگویم:
« هیس!
مواظب باشید
مبادا حتی کوچکترین صدا
خواب پروانه ها را آشفته کند. »
« میچیو مادو »
تو خلوت شبونم
تو لحظه های ناز بی بهونم
همون لحظه های پاک عاشقونه
می گم خدا ، ای خدا
ای خدای آسمونها
خدای دشت و گل و سایه بونها
و بعد...
گونه های خیس مهر
با بوسه های بی انتها
بر این همه لطف خدا
چهل سال از بهر حق تعالی روی به خلق آوردم و ایشان را به حق خواندم،
کس اجابت نکرد، روی بگردانیدم و به حضرتش رفتم،
همه را پیش از خود آنجا دیدم!
« بایزید بسطامی »
در مصاحبت رو در روی انسان صحبت می کند:
( ارتباطات انسانی عینی: P/P' < 1 ارتباط کامل: P/P'=1 )
در ارتباطات شنیداری کمتر و در ارتباطات نوشتاری به حداقل خود می رسد:
( ارتباط نوشتاری: P/P'<<1 )
و اینترنت...اینترنت...
مسیرهای طولانی رو نزدیک..اما...
چیزی از ارتباطات ساده انسانی در حد نشستن در زیر یک درخت
را هم برای انسان باقی نگذاشته.
...
چقدر خسته ام...
ای رحمت واسعه، ای مهربان، خطای مـرا بـر مـن بـبخش، من برای حفظ
فطرت خویش که عنایت و امانت تو بود نـزد من، قـصور ورزیدم.هـستی من
امانت پاک و نیالوده ای بود، تجلی پاکی حضرت تو بود و من آن امانت پاک
و شکوهمند را ارزان فروختم...
ای بخشنده مهربان و ای روشنایی نامتناهی، از تو می خواهم این گمشده
در توهمات را به ساحت نورانی خود راه دهی!
« مصفا »
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

لابلای گلهای باغچه را گشتم
روی نسیم صبح
میان پرنده هایی که می آمدند و می رفتند
روی شاخه های درختان انار
میان موسیقی و ترانه
لابلای شاپرکها
و هرجایی که آبی بود...
ولی وقتی دیشب قطره های باران روی صورتم چکید
فهمیدم که باز به بیراهه رفتم...
«باران» را بایستی در «آسمان» جست
نه در روی زمین
چشمانم را می بندم
و به موسیقی زیبای «باران عشق» گوش فرا دهم...
«باران عشق» اثر به یادماندنی ناصر چشم آذر

