تبليغاتX
اقیانوس آرام

پیش از ما آنجاست
و بعد از همه می رود
با آن لباس همیشگی
گرده ای از خاک
بر پیشانی
و آنی که باغ را زیر و رو می کند
بر شانه اش
دستش را که می فشاری
با تمام زمختی اش
مهربانی را حس می کنی
اینقدر ساده قدم بر می دارد
و اینقدر ساده لبخند می زند
که دوست داری محکم در آغوشش بگیری
می خواهی ذهنش را
درون ذره ذره وجودت ببری
اما او...
میان گلها و سبزه ها
محو می شود.

نوشته شده توسط حمید در سه شنبه 1385/07/25 ساعت 9:32 | لینک ثابت |
گفتم: دوستانتون هر روز سراغ شما رو می گیرن.
فقط نگاه کرد!
گفتم: ماشین موتورش خوب کار نمی کنه، سر و صداش دراومده.
فقط نگاه کرد!
گفتم: باغچه هنوز کار داره، دستش نزدیم تا خودتون بیاین تمومش کنین.
فقط نگاه کرد!
گفتم: منم هنوز خیلی باهاتون کار دارم!
همه باقیمانده  توانش را برای بلند کردن دستش بکار برد...
ولی دیگر نگاه نکرد!
...
از سالن بیمارستان صدای گریه خواهرم می آمد.


در این زمستان
هوای گورستان، سرد است
خاک گورستان، سرد است
پدر در چه جای سردی خانه گزیده است!
و خاک او را چه گرم در آغوش گرفته است!
                                       
« سهیل محمودی »


دفتر خاطرات را می بندم و دومین شمع را برایش روشن می کنم.

نوشته شده توسط حمید در جمعه 1385/07/21 ساعت 17:27 | لینک ثابت |
     دیرگاهیست
     چشم براه بارانی  ام
     نرسید ... اما
     در نیمه این مهر پاییزی
     در گوشه ای از آسمان
     از دلی
     بر دستی
     باران بارید...
    

 الهی! مکُش این چراغ افروخته را، و مسوز این دل سوخته را.
« خواجه عبدالله انصاری »

دلي بر دستي 

نوشته شده توسط حمید در یکشنبه 1385/07/16 ساعت 21:0 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar