چه حسي مي تواند داشته باشد آدم!؟
به يکباره اتفاق مي افتد!؟
در فاصله بين اين دو چه اتفاقي مي افتد!؟
و سوال هايي که در سرش پشت سر هم رد مي شدند و همين کنجکاوترش مي کرد.
نوعي ذوق زدگي مي آورد، هيجاني داشت جذاب...
شب را سعي مي کند زودتر بخوابد، نبايستي دير کند. فقط چند دقيقه ديرتر اوج هيجانش را از دست خواهد داد.
هنوز هوا تاريک است نيم خيز مي شود. خواب بوده و نبوده. تا پاسي از شب فکر مي کرده . اگر بخواهد نماز بخواند به موقع نخواهد رسيد. تا ميدان 10 دقيقه اي راه دارد.
جمعيت زيادي آمده اند...
خودش را به زحمت از لابلاي جمعيت به جلو مي کشد...
زمزمه هاي ريز و درشتي از هر طرف به گوش مي رسد...
و گاهي ريز خنده اي...
با مشتي از تخمه ژاپني لذتي خلسه آور به هيجانش تزريق مي کند...
مردي در بلندگو مي خواند: بسم الله الرحمن الرحيم...
.
.
.
مامور نقابدار چهارپايه را از زير پا مي کشد...
.
.
.
از اطراف صداي کف و سوت و الله اکبر بلند است...
اول کمي نفس تازه کن
بالهايت را که گستردي
پـر ِ مادرت باش
پدرت اينقدر سنگين شده است
که به آسمان بردنش را
وقت هدر ندهي.
براي آزيتا که نخواست بماند.
«ستون خاکستر» سروده الهام ميزبان براي خواهرش
يادش گرامي...
ستون خاکستر بین شست و سبابه
[دو تکه گوشت ِ در حال پخت در تابه]
ستون ریخته ی خاطرات روی سرت
بچسب محکم به دلخوشی ِ مختصرت
به متن یک اس.ام.اس آن ته ِ ته ِ گوشی
به سیصد و شصت و پنج روز خاموشی
به بوی جا مانده روی کهنگی ِ لباس
به خاطرات بغل کردنش درون تراس
صدای ِ ضبط شده ش روی منشی ِ تلفن
بچسب محکم به خاطرات و گریه بکن!
بچسب محکم به این حفاظ پوسیده
به زندگی وسط چند راز پوسیده
نگاه کن به خودت…به زنی سر درد است
به دلخوشیت که خاکستر است…که سرد است
به لحظه لحظه نفس…بعد ِ آدمی که نبود
به بی تفاوتی ات به غلیظی ِ این دود
به چشمهات…و از گریه سرخ ِ سرخ شدن…
[ دو تکه گوشت در تابه ی پر از روغن]
غذای سوخته،برگشتنت به پشت ِ سر
و آخرین شعر ِ یک ستون خاکستر
به کودکي که مسيح وار آمده است
از کلاس چهارم دبستان که يک کتاب سه بخشي داشتيم با عنوان تاريخ، اجتماعي، جغرافي، من حفظ کردن تاريخ را خوب ياد گرفتم... مادرم پاي گاز در حال آشپزي از من درس مي پرسيد و من هميشه خوب تاريخ حفظ مي کردم اما گاهي توي امتحان ۲۵/۰ کم مي آوردم و مادرم چيزي يادم داد که تا سال هاي دبيرستان به کمکم آمد. او مي گفت وقتي سوال 2 نمره دارد بايد 4 مورد جواب دهي و و قتي علل فروپاشي و سقوط يک سلسله را سوال کردند اگر چهار مورد يادت نيامد دو مورد را هميشه بنويس خراج و ماليات سنگين و نارضايتي مردم!...
دردهاي من گرچه مثل درد مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که آستينشان
مردمي که چين پوستينشان
جلد کهنهي شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي سادهي سرودنم
درد مي کند
« قسمتي از يادداشت هاي يک بلوط سرگردان »
|
یاددداشتی از دکتر مهدی خزعلی - عنوان اصلی در وبلاگ « شاه رفت» می باشد.
ما را چه شده است؟
ما را چه شده است؟ 32 سال پیش در چنین روزی غریو شادی سر دادیم، فرار دیکتاتور را جشن گرفتیم، تیتر بزرگ روزنامهها این بود: " شاه رفت " چقدر شاد بودیم، در پوست خود نمیگنجیدیم، سر از پا نمیشناختیم، یکی شیرینی میداد، دیگری شربت، هرکس به دنبال دوستی بود تا تنگ در آغوشش گیرد و آزادی را به او تبریک گفته و هیجان خود را تخلیه کند.
آن روز به حال کشورهای تحت ظلم و ستم تاسف میخوردیم، با خود میگفتیم: کی میشود که همه ملتها از بند شاه و سلطان و خان و شیخ و ملک و پادشاه و امیر و قائد و فرمانروا و سرور و سالار و والی و غیره و ذالک رها شوند و خود بر سرنوشت خویش حاکم باشند، چون ما ! بعد از آن بود که احساس کردیم رسالتی بر دوش داریم تا همه مردمان و مظلومان عالم را بیدار کنیم و از ظلم و ستم مستبدان و مستکبران نجات بخشیم! شعار صدور انقلاب که یک شعار فرهنگی و اعتقادی بود متاسفانه توسط جهال به حربه ای برای دخالت در امور داخلی سایر بلاد بدل و موجب بروز جنگ و فتنه شد. از سوی دیگر بیرون ما مردم را کشته بود و درونمان خودمان را ! پس مردم هم آزرده از رفتار ما انقلابیون بودند! تا جایی که وقتی از آن برادر ارمنی میپرسند: " نظرت راجع به صدور انقلاب چیست؟" با لهجه شیرین ارمنی به طنزمیگوید: " خیلی خوب است، همه اش را صادر کنید! " ظاهراً آقایان رجال سیاسی همه اش را صادر کرده اند و چیزی برای خودمان نگه نداشته اند! امروزدولت ایران هم پیمان دیکتاتورهای جهان شده است، زین العابدین بن علی - دیکتاتور تونس - که در سال 1357که مردم ایران در تظاهرات خیابانی شهید میدادند، دست در دست شاه داشت، برای تبریک دور دوم احمدی نژاد از دیگران سبقت میگیرد و این در حالی است که باز مردم در تظاهراتند! و وقتی مردم تونس قیام میکنند و خیابانهای تونس از خون شهیدان مسلمان رنگین میشود و دیکتاتور فرار میکند، در میان سران رژیم انقلابی ایران خبری از شادی نیست! نه پیام تبریکی به مردم مسلمان تونس، نه افتخاری بر صدور انقلاب، برعکس با فرار بن علی گویی ترس همه را فرا میگیرد! پا ها سست و دستها میلرزد، رنگ از رخسارهها میپرد، سکوتی مرگبار در رسانههای جناح حاکم حکمفرماست، گویی این بار نگران ورود انقلابی هستند که خود صادر کرده اند! کجاست تیترهای انقلابی که تمام صفحه اول روزنامه را بگیرد که : " دیکتاتور رفت! " نکند ما در بن علی آینده خویش میبینیم! نکند که دیگر انقلابی نباشیم و دیکتاتور شده باشیم! یک روز هم صدام دیکتاتور عراق که دستش تا مرفق به خون شهیدان ما آغشته بود بردار شد، باز هم از شادی قابل انتظار از مرگ دیکتاتوری که بیش از 200 هزار جوان ما را به شهادت رسانده و یک میلیون جانبازروی دست ما گذاشته خبری نبود، ما که در مبارزه با شاه فقط 2718 شهید داده بودیم، در رفتن او چنان جشن می گیریم ، در مرگ صدام که 200 هزار نفر را به شهادت رساند چنین جشنی نمیگیریم و حتی هم پیمانان فلسطینی ما سه روز عزای عمومی اعلام میکنند! نکند ما راه را اشتباه میرویم؟! هم پیمان و همسنگر دیگر دولت ما کیست؟ هوگو چاوز، دیکتاتور معتاد و دائم الخمر و الکلی ونزوئلا، اورا که هماره دست در گردن و آغوش فواحش دارد و بدون کوکائین نمیتواند زندگی کند، در آغوش میکشیم و چفیهی رزمندگان دفاع مقدس را بر گردنش می اندازیم! جای همت و باکری خالی! بهترین هم پیمان ما کیست؟ بشار اسد رئیس جمهورمادام العمر سوریه، که این منصب را از پدر به ارث برده است، و مثل پدر و صدام همیشه بالاتر از 98 درصد آرای ملت را بدست میآورد! و کور مادرزاد هم می داند که این نشدنی است، مگر به مدد امدادهای غیبی! و مردم سوریه با فقر و فاقه دست و پنجه نرم میکنند. امروز دولت وحدت ملی لبنان را ساقط میکنیم و نگران محاکمه عاملان و آمران ترور رفیق حریری ( نخست وزیر اسبق لبنان) هستیم، اگر معتقدیم که رفیق حریری را موساد بقتل رسانده است، چرا کابینه پسرش - سعد حریری - را ساقط میکنیم؟ چرا نگران دادگاه ترور رفیق حریری هستیم؟ ما که با ترور مخالفیم؟ ما که در این ترور نقشی نداشتهایم؟ از چه میترسیم؟ نکند ما عوض شده باشیم، دیگر آن انقلابی که مرزهای اندیشه را در می نوردید نباشیم، نکند اهل معامله و زد و بند شده باشیم، نکند با ملک حسین و ملک عبدالله و ملک فلان و شیخ بهمان همداستان باشیم! نکند با دیکتاتورها مشترک المنافع باشیم! حنای دعوای ما با امریکا و اسرائیل هم دیگر رنگی ندارد، مثل خیمه شب بازی شده است، مردم مخالفت رجب اردوغان با اسرائیل را جدیتر و منطقی تر و مثمر ثمرتر میدانند، در واقع مردم دنیا میگویند: مخالفت ایران با اسرائیل موجب بقای اسرائیل است، اما مخالفت رجب اردوغان را جدی و واقعی میدانند! در دموکراسی که خواسته هر نظام انقلابی است، ترکیه که بسیار پیش است، لبنان که در صدرجدول دموکراسی است، دنیا معتقد است که عراق و افغان از ما پیشی گرفته اند. من بر این باورم که دیر یا زود، لبنان نیز به ما پشت خواهد کرد، حنای ما در آن دیار نیز رنگ میبازد، حزب الله که پیشمرگ و پیشقراول سپاه ما شده است، ضربه سیاسی سنگینی را در عرصه انتخابات بعد لبنان تجربه خواهد کرد، که مسبب آن ما هستیم، حیف است که جوانان غیور و مومن حزب الله لبنان بخاطر ندانم کاری ما آزرده شوند و باورهای دینی شان در هم ریزد، اما دیر یا زود این اتفاق خواهد افتاد، مراقب باشید، باورهای دینی جوانان ایرانی در معرض طوفانی سهمگین قرار گرفت، این طوفان خان و مان سوز اگر به لبنان برسد، جوانان غیور لبنانی در برابر مسئولین ما خواهند ایستاد و آن وقت چهره نظام ما در جهان اسلام و نزد جنبش های آزادیخواه دگرگون میشود، آن روز، روز مرگ انقلاب است. من هشدار میدهم تا دیر نشده بخود آیید و انقلاب اسلامی را از مرگ حتمی نجات دهید. 26 دیماه 1389 / مهدی خزعلی لينک به وبلاگ دکتر خزعلي « اينجا »
|
به کوچه پشتي که ميروم.
نگاه مي کنم آدم ها را
خواب زدگاني با چند عينک!
خوب است..سهراب هم هست
با قوري چاي اش.
پاهايم در جوي آب مي گذارم
تنها.
|
طفلي به نام شادي، ديريست گمشده ست
با چشمهاي روشنِ براق
با گيسويي بلند به بالاي آرزو
هرکس از او نشاني دارد
ما را کند خبر
اين هم نشان ما:
يک سو خليج فارس سوي دگر خزر
« شفيعي کدکني »
|
کدام اقتدار فرهنگی؟
تیتر اول تقریبا تمامی روزنامه ها- ته مانده ای که از روزنامه ها باقیمانده است- از سخنان مقام رهبری اقتباس شده است. ایشان در ملاقات با نمایندگان فرهنگی جمهوری اسلامی ایران فرموده اند:" اقتدار حقیقی ، اقتدار فرهنگی است"
این سخن سخن درستی است...زمانه هم در گذار خود، آن چه را که رنگ فرهنگ و اندیشه و هنر دارد نگاه می دارد و از آن نگهبانی می کند، و آن چه را که رنگ سیاست دارد، کهنه و ژولیده و فراموش می کند. چنان که گفته شده است: ما عصر حافظ و عصر فردوسی و خیام داریم. اما عصر سلطان محمود و امیر مبارزالدین و ملکشاه سلجوقی نداریم.
تقریبا بسیاری نمی دانند آن شاعران در روزگار کدام امیر و وزیر به سر برده اند. اگر هم نامی مانده به مدح و یا به قدح، آن نام ها در ذیل فرهنگ مانده اند. چنان که وقتی حافظ سرود:
شاه غازی خسرو گیتی ستان
آنکه از شمشیر او خون میچکید
سروران را بی گنه میکرد حبس
گرد نان را بی خطر سر میبرید
گه به یک حمله سپاهی میشکست
گه به هویی قلبگاهی میدرید
عاقبت شیراز و تبریز و عراق
چون مسخر گشت وقتش در رسید
آنکه روشن بد جهان بینش بدو
میل در چشم جهان بینش کشید
داوری حافظ تا قیامت نقش تاریخ شده، و خون هایی که توسط امیر مبارزالدین محمد بر خاک ریخته شد، تاوانش تا قیامت بر او مانده است.
در شگفتم از شخصیتی که می گوید: اقتدار حقیقی اقتدار فرهنگی است، یک نیروی نظامی-امنیتی را بر سرنوشت انقلاب و ملت و کشور و جمهوری اسلامی و اسلام حاکم می کند. نیرویی که دستاوردش کهریزک و کوی دانشگاه و کشتن مردم در خیابان ها و زندان هاست. این سخن که: اقتدار فرهنگی اقتدار حقیقی است. نسبتی با واقعیت جمهوری اسلامی امروز ندارد. کشوری که بیشترین تعداد نویسنده و روزنامه نگار زندانی را دارد. بیشترین روزنامه ها در این کشور توقیف شده اند. زندان هایش لبریز از شریفترین فرزندان ملت ایران است. حکومتی که روزنامه درجه اولش روزنامه ای است که در تمام تاریخ مطبوعات یکه است، نمی تواند مدعی فرهنگ باشد. کشوری که رهبرش همیشه در حوزه فرهنگ از واژگان نظامی استفاده می کند... جبهه فرهنگی ،عقبه فرهنگی ...به دانشجویان می گوید: افسران جوان جنگ نرم! خط مقدم فرهنگی، تهاجم فرهنگی شبیخون فرهنگی...تمام این واژگان نشانه های روشنی است که در کشور ما عرصه فرهنگ توسط نظامی ها و امنیتی ها فتح شده است. کشوری که ویترینش همین صدا و سیمای منحط است، نمی تواند از اقتدار فرهنگ سخن بگوید.
اقتدار فرهنگی نسبت مستقیم با آزادی و احترام به خلاقیت و کرامت انسان ها دارد. کشوری که هر روزه اهل فرهنگ در آن تحقیر می شوند چگونه می تواند اقتدار فرهنگی داشته باشد؟، هیچ وقت در سرزمینی که نظامیان حرف اول را زده اند، فرهنگ اقتدار پیدا نکرده است. دوران استالین، دوران حکومت نظامیان و امنیتی ها در شوروی بود. مقایسه کنیم با فرهنگ روسیه در دوران تزار ها...
مخاطره عظیمی که در پیش روی ملت ایران است، این است که اگر در، بر همین پاشنه بگردد، و سپاه حاکم بر سرنوشت کشور باشد، روزگار دیگری ولایت فقیه هم تبدیل به ولایت نظامیان خواهد شد! نه تنها فرهنگ، که دین هم رنگ و بویی نظامی پیدا می کند.
جوان به حادثه ای پیر می شود گاهی

